< < < < < <<



shidshidbahbah


فرستادن نظرات





آرشيو


Thursday, May 15, 2003

امروز نشستم عکس هايي که احسان برام زده بود رو سي دي رو نگاه کردم. از همون اول ها که همديگرو ديديم. همون گروه عجيب و در عين حال جالب کاپوچينو. همون کافي شاپ کذايي تو جردن. همون شوخي ها و خنده ها. اومدن حسين درخشان. مصاحبه باهاش و مهموني خونه ما با سينا و کاميار و نيما و احسان. همون شبي که پيام و خداداد نيومدن. همون شبي که من نمي دونم چرا نيما رو دعوت کردم اما سامان رو نه! همون عکس هايي که اگه الآن بيفته دست کسي هممون تا آخر عمرمون ميريم اوين!!

بعدش چند تا از مصاحبه ها. با نگار اسکندرفر. چقدر با احسان مي خنديديم اون موقع ها. بابک هم بود. با خسرو سردبيرامون بودن اما هيچ کدوممون آدم حسابشون نمي کرديم! آخرش هم دکشون کرديم! واي عجب جلسه اي بود! پيام و نوا هم بودن!! خداداد هم بود فکر کنم. خيلي فجيع بود. الآن مي فهمم حذف اونا چه تاثيري تو کارمون داشت و اصلا بابک چرا يهو کشيد کنار. الآن مي دونم که بابک دلش مي خواست تو گروهمون باشه و ما هيچوقت راهش نداديم.

الآن مي دونم که مهموني هايي که دعوتش نکردم چقدر ناراحت کننده بوده براش در حالي من اصلا نمي دونستم که اون مي خواد با ماها باشه! انگار يه جورايي با احسان و صنم از همون اول شديم يه اکيپ. يه جورايي ناخودآگاه هر کسي که ما باهاش حال مي کرديم اومد و موند و بقيه باي باي! الآن مي بينم که دقيقا همون کاري رو کردم که از بچگي با خودم عهد کردم هرگز انجام ندم. حذف آدم ها به هر علتي بده. خسرو برگشت و باهامون موند. حتي الآن هم ماها گاهي ميريم اينور اونور و بعضي رو نمي بريم و خب نمي دونم ... آيا واقعا ما مافياييم؟

اون روز يکي از بچه ها مي گفت مي خواد براي ستون موسيقي مطلب بده. منم گفتم خب به ايميل مسئول ستون بفرست اگر مناسب باشه کار ميشه. کلي شاکي بود که واه واه چه از خودراضي! شيده اينطوري که مي کني آدم از هر چي کاپوچينوست متنفر ميشه!!! منم که حوصله نداشتم گفتم خب بشو Who cares?! بيچاره کف کرده بود! گفت چرا فکر مي کني همه دارن ميميرن به کاپوچينو مطلب بدن؟؟ منم که افتاده بودم رو دنده سگي خنديدم و گفتم به همين خاطر که تو داري الآن ميميري که مطلب بدي و تا به حال هزار بار بهم گفتي! گفت الحق که خود مافيايي! چي بگم والله لابد هستيم!

بعدش نوبت عکسهاي تولد احسان شد و اون مهموني لعنتي با حضور ندا. وااااااااي عکس ها رو ميديدم بازم حالت تهوع بهم دست داد. حرف ها يادم افتاد و اينکه چقدر دلم شکسته بود. اول داشتيم عکس ها رو با احسان مي ديديم و مي خنديديم. نوبت اينا که شد هر دومون ساکت شديم و يه دقيقه عکس ها رو نگاه کرديم و بعد همديگرو نگاه کرديم.

- احسان ولي قبول کن واقعا اين يه چيزيش ميشد.
- آره بابا جنده بود!!
- بود؟؟؟؟!
- آره بابا!
- خب پس تو مرض داشتي اونقدر من رو اذيت کردي؟!!!
- نه! من فقط مي گفتم که اين مهمونه نبايد ناراحتش کرد!

ديگه اصلا دلم نمي خواد بهش فکر کنم :( اما عکس ها خدان :))) چند تا از آرش و پژمان هست که واقعا آخر خنده است :)))))) فکر کنم خودشون رو مي کشن اينا رو ببينن! اه عجب مهمونيه مزخرفي بود و من چقدر اذيت شدم... بگذريم.

بعد چند تا از دانشگاه و امير و احسان و دوستانشون تو پلي تکنيک بود. واقعا خاک بر سر اين مملکت که از يه نابغه هايي مثل اين بچه ها استفاده نمي کنه. ربات هايي که ساختن و نمايش کاراشون واقعا عاليه. همين امير خرمگس که هي سربه سرش ميذاريم الآن فوق ليسانس سراسري قبول شده. همين احسان تازه با اينکه دل به درس نمي ده و همش سرش اينور اونور گرمه هم فوق قبول شده. هر دو با رتبه هاي عالي. اون علي عسگري که انقدر بچه ها اذيتش مي کنن آدميه که تو يه جلسه علمي وجود خدا رو از روي حرکت الکترون ها ثابت کرده!! و حالا اينطوري به پوچي و بي هدفي رسيده و اصلا نمي دونه مي خواد با اون مغز بزرگش چکار کنه :((

ياد شمال رفتنمون افتادم که آآآآآآآآآآخ واقعا زجرآور بود :( راستي که هر لحظه اش برام مثل يه قرن گذشت. هنوزم چندشم ميشه يادش ميوفتم :(( خوشحالم که همه اينا گذشتن! و ما هنوز با هميم. عجيبه اما هنوز با هميم. دلم مي خواد بابک هم باشه. دلم مي خواد در اولين فرصت حتما ناراحتيش رو غيرمستقيم از دلش دربيآرم. اولين مهموني.

صبح امروز کلاس بيزينس داشتم و بعدش اومدم خونه و ناهار خوردم و رفتم تهران اونيو. خيلي خسته ام اما هفته پيش نرفته بودم و اگر اين دفعه هم نمي رفتم ديگه خيلي ضايع ميشد. ديشب که ساعت ۹:۳۰ شب رسيدم خونه! تازه نشستم به جمع کردن و زنگ زدن به بچه ها براي جلسه کاپوچينو که در غياب صنم خانم گل افتاده گردن اينجانب. تا ساعت ۱۰:۳۰ ديگه همه چيز رديف بود. حالا تازه آنلاين شدم و سينماي جهان رو نوشتم و عکساش رو انتخاب کردم و گذاشتم و آپديت کردم. مهدي هم اومد آنلاين و مطلبش رو با عکس فرستاد و منم دادم دست احسان. بابا احسان فکر کنم فهميد من ديگه دارم ميميرم و گفت تو برو بخواب شيده من کارا رو رديف مي کنم. منم به حرفش گوش کردم!

جلسه تهران اونيو همه خيلي هيجان زده شدن که من رو ديدن و سهراب هي ميومد بغلم مي کرد مي گفت جات خالي بود!!‌ و قراره پنجشنبه بنده حقير رو به مناسبت ترجمه عالي مطلب کوه و کلبه عبدالله ريش ببره سربند و بريم کوه نوردي و ايشون خود کلبه عبدالله ريش رو به عينه به بنده نشون بدن!! خدا به دادم برسه اون دفعه که برداشت من رو برد چهارراه استانبول و چه مي دونم کجا تو اون اتوبوس لعنتي! خدا اين دفعه رو بالاي کوه به خير بگذرونه!

۳:۳۰ رسيدم اونجا و با کمال پررويي ۴ پاشدم که بيآم جلسه کاپوچينو! نغمه يکي از بچه ها خيلي دوستم داره اونم پاشد و دستش درد نکنه اومد من رو تا دم دفتر مهدي اينا رسوند! جلسه کاپوچينو همه به غير محمدرضا اومدن و کلي خنديديم و خسرو و صبا هم کارت هاي عروسيشون رو پخش کردن :) باورم نميشه اينا جدا دارن عروسي مي کنن! آخه خيلي سنشون کمه! چي بگم والله! براشون قراره پول جمع کنيم و سکه بخريم. اميدوارم خيلي خيلي خوشبخت بشن. هر دوتاشون خيلي بچه هاي خوبي هستن :)

جاي پيام جونم توي عروسي خاليه :( کاش ميشد اونم ميومد. ديروز وقتي تو راه دانشگاه بودم پيام زنگ زد خيلي خوشحال شدم :) عجيبه نمي دونم چرا هر چي سعي مي کنم احساساتم رو کنترل کنم که از دستم خارج نشن چرا نمي شه! فکر کنم ديگه الآن کامل از دستم خارجه و خدا به دادم برسه چون واقعا مي ترسم :(( اين فيلم Sidewalks of New York رو هم ديدم ديگه کاملا I freaked out! مي ترسم!

دقيقا نمي دونم از چي اما مي دونم که مي ترسم و حالم خيلي خوب نيست. به احتمال زياد همه اينها به اين برميگرده که پيام دوره و خيلي کم باهاش تماس دارم. گاهي خيلي بدجوري قاطي مي کنم. احساس مي کنم پيام واقعا جدي نيست و همه اينا يه شوخي بزرگه و مي ترسم. مي ترسم که عاقبتمون مثل اون آدم هاي تو فيلم بشه. مي ترسم محدود شدن به يک نفر براش سخت باشه و هنوز اين رو ندونه. من که اصلا سيستم ذهنيم فقط يه نفره اي کار مي کنه و وقتي يکي تو ذهنمه همه فضا رو کامل به خودش اختصاص ميده بودن و من کاملا فلج ميشم! اما مي دونم که خيلي ها اينطوري نيستن. گاهي خودشونم نمي دونن.

همين الآن فهميدم که من هيچي در مورد پيام نمي دونم واقعا!!!! مثلا يکي مثل ميثم رو ديگه من حتي رنگ تمام لباس هاش رو هم مي دونم. وقتي اولين بار رفتم خونشون دقيقا مي دونستم کجاي کوچه است. کدوم دره. کدوم زنگه. خودش هم اومد پايين و من رو برد بالا. وقتي وارد خونه شدم و برادرش اومد سلام کرد انگار يه آدمي رو ميديدم که هزار ساله ميشناسم! چيزايي در مورد مقداد مي دونم که خودش هم نمي دونه چه برسه به بقيه!! اينکه چه علايقي داره. کي رو دوست داره. چرا نمي تونه باهاش ازدواج کنه. الآن اون دفتر دستکا روي ميز ناهار خوري براي چه کاري هستن!

وقتي رفتم تو مي دونستم که بايد کفشم رو حتما دربيآرم چون مامان ميثم شديدا وسواسيه! مي دونستم که اتاقش کدوم وره! مي دونستم اون دختر خجالتي که اومد و سلام کرد و رفت خواهرش مونسه و بازم در موردش چيزايي مي دونم که مامان باباش و برادرش و شوهرش و حتي خودش هم نمي دونن!! مي دونم که وقتي باباش هست بايد حتما مقنعه ام رو سرم کنم چون شديدا مومنه برعکس ميثم! مي دونم که مامانش برعکس اينکه مي خواد نشون بده که خيلي تو خونه کار مي کنه اما در واقع هيچ وقت خونه نيست و ميثم از اين حالت متنفره!

همه حرکاتش برام آشناست و قابل تحليل. حتي تغيير طرز نشستن و تن صداش. روابطش با مامانش، باباش، و بقيه. رابطه مامانش با باباش و بقيه! تمام کاراي مالي و شرکتيش! برنامه روزانه و شبانه اش. و اما اوني که انقدر دوستش دارم...

من هيچي از اين کسي که انقدر دوستش دارم و شايد قراره باهاش تا آخر عمرم زندگي کنم نمي دونم! هيچي! همون يه ذره هم که مي دونم اين آخر ها جسته گريخته فهميدم. اين هم من رو مي ترسونه. اين پيام که انقدر الآن دلم براش تنگه و خودش رو تو دلم جا کرده به طوري که وقتي اينطوري غيبش ميزنه واقعا افسرده ميشم واقعا کيه!؟ بازم اين مغز خاک بر سر راه افتاده! دکمه استاپش رو هم هنوز نتونستم پيدا کنم!‌ پس کي آخر ژوئن ميشه؟


Comments: Post a Comment


دوستان

Link one
Link two
Link three

 


 powered by blogger