|
< < < < < <<
|
|
shidshidbahbah
|
|
|
|
Monday, May 05, 2003
امروز کلاس هاي آموزش در حين خدمتمون شروع شد و ۸ ساعت طول کشيد! آخراش ديگه علنا مي خواستم ديوار رو بجوم! تازه فردا هم دوباره از ساعت ۸ صبح تا چهاره که من نمي تونم تا آخرش بمونم چون بايد برم دانشگاه ساعت ۳ کلاس دارم! از اون روزهاست فردا :) تازه خوبه کلاس هاي ميثم بدبخت رو کنسل کردم اين دو روزه!
کتاب هاي کيش دارن عوض ميشن و اين دفعه خودشون رفتن از انگليس کتاب انتخاب کردن و با کپي رايت و بند و بساط دارن وارد ايران مي کنن براي اولين بار. جالب اينجاست که اساتيد (به غير از من البته که طبق معمول از همه چيز خبر داشتم:) تا همين امروز هم نمي دونستن اسم کتاب چيه! خود تينا هم به من نگفته بود و من از مهشيد شنيدم اما امروز همون اول جلسه که همه پرسيدن خب بالاخره اسم کتاب جديد چيه تينا برگشت طرف من و گفت تو بگو!!! منم گفتم! آقاي بوبان که مسئول آموزشه هم بود و هي بهم لبخند مي زد! نمي دونم چرا تينا هر چي مي گفت بر مي گشت من رو نگاه مي کرد! و آخر جلسه هم برگشت گفت خب نظر خودت در مورد کتاب چيه؟ منم گفتم خوبه! يه حرف جالب زد، گفت خب خدا رو شکر اگه تو رو تونسته راضي کنه بقيه مسائل ديگه حلن!! فکر کنم انقدر از زبون تند من مي ترسه که حيوونکي کلي خوشحال شد که I was on her side! بعد هم کارگاه تشکيل دادن که با هم بحث کنيم در مورد کتاب جديد و بعد دوباره برگرديم تو جلسه و يه جمع بندي دستجمعي بکنيم. مي دونين مسخره ترين نکته کجا بود؟ بنده سرگروه يکي از تيم ها بودم! تازه وقتي اومديم تو گروهامون نشستيم براي اولين بار تونستيم کتاب ها رو، نه ببخشيد باز هم بهمون کتاب رو ندادن بلکه کپي از درس هاي مختلفي به دستمون دادن و آخرش هم پس گرفتن! خلاصه بالاخره چشممون به کپي کتاب هاي جديد روشن شد! به نظر شما يه کم مسخره نبود که من تا حالا اون کتاب رو نديده بودم ولي سرگروه بودم؟؟! بقيه سرگروه ها همه قبول مسئوليت کرده بودن و جزو هييت علمي واحد بودن و يه ماهه که دارن روي کتاب و طرز تدريسش کار مي کنن! جاتون خالي بچه هاي گروه هي ازم سوال مي پرسيدن و منم همون موقع از روي کپي کتاب ها جواب مي دادم! فکر کنم تينا ديوانه شده ديگه کاملا! حالا اين درست که من کلکم و از پس سوال هاي غير منتظره خوب بر ميآم اما بد نبود اگه اقلا يه ربع قبل از جلسه مي دادن من يه نگاهي به کپي ها مي کردم! تازه اينکه چيزي نيست گروه ما از همه فعال تر بود و آخرش هم ازمون به خاطر نظرات موثر و مفيدمون تشکر به عمل اومد:))))) و آقاي بوبان در آخر از great contribution هاي من سپاس گزاري کرد :))))))))))) به خدا ايران کشور خيلي خداييه! فقط کافيه يه کم مثل من زبون داشته باشي و حواست جمع باشه تا نونت تو روغن باشه حتي اگر واقعا تو اون کار خوب هم نباشي! بي قاعده تر و خنده دارتر از اين مملکت خودشه! خوب شد ديشب با پيام حرف زدم وگرنه ديگه خل مي شدم D: وقتي زياد از يکي دور ميشم يا ارتباطم باهاش کم ميشه انگار دور قلبم يه لايه يخ مي بنده که همه احساساتم رو خفه مي کنه! بيچاره اون شخص بايد اول اون يخ رو آب کنه تا دوباره به شيده برسه! ولي خب وقتي به شيده مي رسه... :) امروز احسان اومد برام فوتوشاپ نصب کرد و همه کاراش رو هم برام توضيح داد، دستش درد نکنه :) واقعا دوست خوبيه. هيچ وقت يادم نمي ره چقدر هميشه برام زحمت کشيده بدون اينکه کوچکترين فايده اي براش داشته باشه. سر کامپيوترم که واقعا لطف کرده هميشه. وقتي که مادربرد سوخت خودش اومد باز کرد برد نمايندگي دنبال گارانتيش رو گرفت و آوردش و دوباره کيس رو بست و ويندوز رو دوباره نصب کرد. موقع تزم من فقط رسيدم خلاصه تز رو با اي ميل براش بفرستم، اونم نامرتب و قروقاطي. حيوونکي رفت دانشگاهشون، درستش کرد،خوشگلش کرد، پرينت گرفت، به اندازه کافي کپي گرفت، منگنه کرد و اومد جلسه دفاع! براي اون يکي کامپيوترمون هم تا حالا کلي کار کرده! خيلي کار هاي ريز ديگه هم بوده که الآن يادم نميآد اما واقعا خيلي خوبه آدم دوستاي خوبي مثل اون و صنم و پيام داشته باشه که موقع دردسر ميتوني روشون واقعا حساب کني :) اميدوارم منم بتونم چنين آدمي براشون باشم، اقلا گاهي! فردا به دانشجوهام گفتم که مي خوام ازشون امتحام ميدترم بگيرم اما هر کاري کردم بشينم سوال طرح کنم و بزنم رو ديسکت که فردا تو دانشگاه پرينت بگيرم و بدم کپي کنن اصلا نتوستم! نمي دونم چه مرگمه به خدا! اصلا آرومم نمي گيره بشينم يه کم درس بخونم يا کار جدي انجام برم! تمام درس هاي دانشگاه و کلاس بازرگاني که برام کاملا جديدن و پر از لغات تازه و سخت بدون هيچ آمادگي از قبل ميرم سر کلاس! ديشب داشتم به صنم مي گفتم که فکر کنم يه جورايي مازوخيست شدم! انگار مي خوام هي خودم رو تست کنم ببينم تو موقعيت هاي سخت که معني لغت يا جواب تمرين هاي گرامري رو خودم هم نمي دونم چطوري از پس جوابگويي به دانشجو برميآم! خيلي بيمارگونه به نظر مي رسه نه؟؟ شايدم از هيجانش خوشم ميآد! تو دانشگاه يه کلاس گرامر دارم! اين مي تونه به عنوان جک سال استفاده بشه! شيده بهمن يار هيچي از گرامر حاليش نيست!! اصلا نمي فهمم اون توضيحات احمقانه که اول هر درس داده يعني چي چه برسه به اينکه بخوام به کسي درسشون هم بدم! انگليسي برام هميشه مثل فارسي، بلکه گاهي آسون تر از فارسي، بوده و هيچ وقت نمي دونستم چرا در جملات مختلف از گرامر هاي مختلف استفاده کردم، فقط اين کار رو کردم! چرا همه اينطوري نمي تونن زبان ياد بگيرن؟؟ خلاصه که ماجرايي داريم تو اين کلاس! ولي به نظر مي رسه شاگردا دوسم دارن و واقعا دارن درس ها رو ياد مي گيرن!!!!!عجيبه نه؟ تو کلاس خواندن و درک مفاهيم هم که ديگه آخرشه! يه شاگرده احساس باحالي بهش دست داد و خواست اشکال تلفظي ازم بگيره بدجوري خودش خيط شد:) اصولا پسرها وقتي خيط ميشن قيافه هاشون خيلي بامزه ميشه :)) وااااااااي خسته شد دستم! نگاه کن تو رو خدا به جاي اينکه بشينم سوال طرح کنم دارم هي ور مي زنم اينجا! برم بخوابم که خيلي خسته ام و فردا دوباره روز از نو روزي از نو :)
Comments:
Post a Comment
|
|