< < < < < <<



shidshidbahbah


فرستادن نظرات





آرشيو


Wednesday, May 07, 2003

امروز بالاخره از اين دانشجويان بيچاره امتحان گرفتم، هيچي هم نه ۵ صفحه پر از سوالات گرامر! حيوونکي ها اشکشون دراومده بود! مي دونم گناه دارن و خودم هم يه روزي دانشجو بودم اما اين کارم علت داشت.

روز اول که رفتم دانشگاه سعي کردم طوري لباس بپوشم که سنم اقلا يه چند سالي بالاتر بزنه که يهو کپ نکنن. درسته که تو کيش هميشه حداقل نصف کلاس ازم بزرگتر بودن و حتي اون اول ها که من ۱۹ سالم بود گاهي همه کلاس ازم بزرگتر بودن اما اينجا ديگه فرق داره و دانشگاهه. من هنوز مدرکم رو هم نگرفتم و امضا هاي روي تزم خشک نشدن!

يه نکته ديگه اينه که ميشه گفت اين دانشگاه مهمترين و بهترين دانشگاه زبان تهرانه. جاش که عاليه و دانشجو هاش هم طبق تحقيق هايي که انجام شده هميشه بهتر از دانشگاه هاي ديگه (حتي سراسري) بودن. توي کلاس ها دانشجوهايي هستن که اصلا native هستن و تازه از خارج اومدن و خودشون از استادها انگليسيشون بهتره. کلي ازت سوال مي کنن و هميشه در حال چک کردن استاداشون هستن.

من خودم دهن هر چي استاد داشتم صاف کردم تو دوران ليسانس. چند بار به مرز جنون رسوندمشون! بچه تخسي که زبونش دراز بود! استادها توي دفتر اساتيد به من مي گفتن The notorious Ms Bahmanyar! يادمه يه بار همون اولها يکيشون که اومد کلاس، اول پرسيد خانم بهمن يار کيه؟ من دستم رو بلند کردم و اونم گفت خب. همين! جالب بود مثل اينکه به همديگه اخطار ميدادن که مواظب من باشن :)))))

متاسفانه با استادهاي خانم خيلي بيشتر مشکل داشتم. مخصوصا يکي رو خيلي اذيت کردم که الآن هر چهارشنبه مي بينمش!‌ فوق العاده عالي برخورد کرد ولي من واقعا ازش خجالت مي کشم هنوز! ازش معذرت خواهي کردم و گفتم اون موقع ها هنوز بچه بودم خنديد و گفت نه بابا تو از دانشجوهاي خيلي خوب من بودي که هميشه بهترين نمره ها رو از من گرفتي ولي خب خيلي هم شيطون بودي. راست ميگه با وجود تمام آزاري که مي دادمش هميشه نمره هاي بالايي بهم مي داد که البته به قول خودش نمره هاييه که خودم گرفتم:)

خلاصه که سعي کردم کلي خانومانه لباس بپوشم که يه کم اقلا شبيه استاداي دانشگاه بشم! کفش پاشنه بلند و لباس فوق العاده رسمي. توي حياط دانشگاه که هيچکس حاليش نبود و هي تنه مي زدن و ازم آدرس اين ور اون ور رو مي پرسيدن! رفتم کتاب بگيرم يارو شروع کرد لاس زدن:

- هه هه فکر نمي کني يه کم دير يادت افتاده بيآي کتاب بخري؟
( سعي کردم عادي برخورد کنم) - بله. کتاب هست خدمتتون؟
- آره. اما نه تو رو خدا بگو ببينم استادت تا حالا خفتت رو نچسبيده که کتاب نداري؟
(مرتيکهء هيز! شيطونه مي گه...) - خير.
- اه! چه عجيب! چرا؟ هواتو داره؟ هرهرهرهر
(ديگه حوصله ام سر رفت! مرتيکه کتاب رو نمي ده من برم!) - چون خودم استاد کلاس هستم!

قيافه اش خيلي خوشگل شد يهو :)))))))) تمام ماجرا به اين تيکهء آخرش مي ارزيد! فوري مودب شد و کتاب رو داد و من اومدم بيرون. رفتم اتاق اساتيد. افتضاح بود. هي ميومدن من رو مي ديدن و مي رفتن سراغ خانم کيوانفر که اين دانشجو چرا تو اتاق اساتيد نشسته!! اونم هي توضيح مي داد که آره اين خانم بهمن ياره، استاد جديد! اونام فوري ميومدن و شروع مي کردن به استنتاق!

کجا درس خوندي؟
کي؟
با کي کلاس داشتي؟
کجا کار مي کني؟
کجاها تا حالا درس دادي؟
چند سالته؟
ازدواج کردي؟
کي فارق التحصيل شدي؟
استاد راهنما؟ مشاور؟ معدل؟!! ...

وقتي مي گفتم چند سالمه خيلي بد بود! اونجا نزديکترين شخص به من از نظر سني يه دختر ۳۰ سالست!‌ يکيشون که خيلي شيک پاشد اومد دور من چرخيد و براندازم کرد!!!! واقعا نمي دونستم چه عکس العملي بايد از خودم نشون بدم! همينطور ساکت نشسته بودم و هي سوال جواب مي دادم! اين از اينش تا اينکه وقت رفتن به کلاس رسيد. خب راستش داشتم از ترس ميمردم D: تو دلم آشوب بود و همش تو اين فکر بودم که چه جوري برم تو و چي بگم و چکار کنم و... خانم کيوانفر فقط اومد و گفت موفق باشي I know you can pull it off perfectly! منم رفتم سر کلاس اولم.

در اصل جايگزين يه استاد ديگه شدم که حامله شده و حالش خوب نيست. اين خب خيلي هم بدتر بود برام چون حالا بايد مي رفتم کلي توضيح مي دادم که من کي هستم و اون يکي کجاست و چرا نميآد و از اين حرفا و تا آخر ترم هم هي مي خوان حرفاي من و اون رو با هم مقايسه کنن. ليست کلاس نشون مي داد که ۳۹ تا دانشجو هستن که هفتاشون پسرن.

رفتم تو کلاس. بلبشويي بود! رفتم پشت ميز استاد و گفتم سلام! هيچکس نشنيد چند تا که جلو بودن گفتن عليک سلام و روشون رو کردن اونور!!! شروع کردم انگليسي حرف زدن و صدام رو بلند کردم و گفتم که بشينن سر جاهاشون. همشون برگشتن با بهت زدگي کامل نگام کردن. دوباره حرفم رو تکرار کردم و اين دفعه همه نشستن و شروع کردن به هم و به من نگاه کردن! يکيشون گفت: سر کاريه ديگه نه؟ گفتم No, this is quite serious actually! هي سر تا پام رو اسکن مي کردن و شروع کردن با هم درگوشي حرف زدن و منم در حالي از تو داغ کرده بودم و داشتم خفه مي شدم با قيافه خونسرد شروع کردم خوندن اسم ها.

کم کم همهمه تموم شد و ساکت نشستن. اسمم رو رو تخته نوشتم و گفتم که ماجرا از چه قراره و بعد ازشون دونه دونه خواستم که خودشون رو معرفي کنن و بگن انگليسي در چه حدي بلدن و کار مي کنن يا نه و از اين حرفا. هنوز در مراحل شوک به سر مي بردن که يکي از اون پرروها داد زد چند سالتونه شما؟ گفتم بعدا مي گم. وقتي همه حرف زدن گفتم خب شما سوالي ندارين؟ بدون اينکه مکث کنم گفتم خب خوبه که سوالي ندارين حالا کتاباتون رو باز کنين!! قيافه هاشون ديدني بود :))))) بازم اون پررواه از رو نرفت و گفت چرا من سوال دارم. اون هي پرسيد و منم بلا استثنا همه رو جواب دادم که خيالشون راحت بشه.

۱۰ تاشون از من بزرگتر هستن و تو کلاس دومي هم ۹ تاشون. تو کلاس دومي هم همين ماجرا اتفاق افتاد و اول هيچ کس جدي نگرفت تا اينکه ليست رو از توي کيفم در‌آوردم و همه نشستن! تازه خوبه با رسمي ترين لباسام و خانومانه ترين قيافه رفته بودم! اگه مي خواستم مثل هميشه جينگول و رنگارنگ و به قول دوستان قرتي برم که ديگه فکر کنم با لگد مينداختنم بيرون!

تو کلاس اوليم يه پسره است که خودش هم زبان درس ميده و کلي مخم رو مي جوه هر دفعه با سوالاتش! يکي هست که خيلي گوگولي و خوشگله D: هر دو ثانيه يه بار هم من رو مي کشونه ته کلاس که ازم سوال بپرسه :)))))‌ اين استاد استاد کردنشون من رو کشته:))‌ تو کلاس دومي دو تا پسر هستن که يکيشون جواهر سازه و اون يکي با اجازتون در يک باشگاه بدنسازي کار مي کنه!! ماشالله قدش که فکر کنم يک و نوده و هيکلش هم نگم بهتره! داشتم روز اول با خودم فکر مي کردم من احيانا اگه لازم بشه با چه جراتي مي خوام اين رو بندازم؟؟؟ بعدش خوشبختانه در جلسات بعدي متوجه شدم از اون خرخون هاست و لازم نيست بندازمش! خيلي هم مودب و مهربونه بچه ام!

تو کلاس دومي هم يکي پررو پيدا شد که بازجوييم کنه. هر دو تا بازجويي شبيه هم پيش رفتن.

- کجا درس خوندين؟
- کي تموم شده؟
- دانشگاه درس دادين تا حالا؟
- چند سالتونه؟
- ازدواج کردين؟

تو کلاس دومي وقتي گفتم نه ازدواج نکردم دختره پرسيد نامزد هم ندارين؟ من مکث کردم، خواستم ديگه جواب ندم ولي گفتم نه. فوري گفت خب نگران نباشين براتون يه شوهر خوب پيدا مي کنيم! منم با لبخند گفتم دستتون درد نکنه! چند جلسه بعدش دوباره سر يه موضوعي برگشت گفت خودم براتون شوهر پيدا مي کنم که يهو همين پسر بدنسازه که هميشه ساکته و سرش پايين، برگشت بهش گفت تو يه فکري براي خودت بکن، نمي خواد نگران ايشون باشي! و دوباره سرش رو انداخت پايين! خيلي آدمهاي جالبي هستن و اصلا نمي فهميم چطوري زنگ آخر کلاس مي خوره!

مجبورم حسابي سخت بگيرم تو درس وگرنه امکان نداره درس بخونن و وقتي که اون کله گنده هاش رو تحويل نمي گيرن من جغله رو فکر کنم به يه ورشون هم حساب نمي کنن اگه جدي کار نکنم. خلاصه که اين امتحان هم قصدش همين بود؛ مجبور کردنشون به درس خوندن و مغزشون رو کار انداختن. اميدوارم اثر کنه، به نظر که ورقه ها خوب ميآن :)

هه هه تو کلاس دومي همون پسره که جواهر فروشي داره خيلي ادعاش ميشه. همون جلسه اول نوکش رو چيدم و حالا فعالترين و مثبت ترين فرد کلاسه و هميشه حاضره و جلوي جلو هم ميشينه :) روز اول که مي پرسيدم چند سالشونه و ... فهميد با من کل کل نبايد بکنه.

- How old r u Behnam?
- l'm never gonna reveal my age to anyone!!!!!
- (indifferent) Oh really? OK. where have u studied English?
- l lived in the US for 10 years.
- Good. And when did u come back?
- 5 years ago.
- OK. What term r u?
- Second.
- What ur job?
- l'm a jeweler.
- Nice, thanks that's all.
- ur welcome.
- Oh by the way, did u enter university right after ur diploma?
- No, after 3 years.



خيلي آروم سرم رو انداختم پايين و همونطوري که مي نوشتم گفتم:

- خب پس ۲۱ يا ۲۲ سالتونه. ممنون. نفر بعد.

کلاس از خنده مي لرزيد و بهنام جان هم کبود شده بود! مرتيکه خرس گنده خجالت نمي کشه براي من سن و سالش رو قايم مي کنه!! بعد هم وسط درس گير داد که تلفظ بيماري آسم با ز هست نه س که من مي گم. منم از تو ديکشينري بهش نشون دادم که س هم هست. ديگه اين آخريش بود و کامل خفه خون گرفت! بعد از يه ربع هم ديگه همين بهنام خوب و آقايي شد که تا الآن بعد از ۷ جلسه ادامه داره :)

خلاصه که کلي خوش مي گذره و اين يکي هم که من ازش مي ترسيدم داره به خوبي و خوشي مي گذره خوشبختانه :)


Comments: Post a Comment


دوستان

Link one
Link two
Link three

 


 powered by blogger