< < < < < <<



shidshidbahbah


فرستادن نظرات





آرشيو


Saturday, June 28, 2003

خيلي جالبه با اينکه مي نويسم اما اينجا نميذارمشون! گاهي تو ورق مي نويسم و پاره مي کنم. گاهي اينجا تايپ مي کنم و save مي کنم و بعد هم... هيچي! چرا؟ نمي دونم! يا همش وقتي تو راهم به موسسه يا از اونجا تا خونه همش دارم تو مغزم مي نويسم و با خودم مي گم امشب ديگه برم و وبلاگ بنويسم بعد ميآم و دوباره هيچي! خيلي خوبه که اينجا رو هيچکس نمي خونه چون اگه مي خوندن تا الآن خلم کرده بودن بسکه گفته بودن تو بازم مارو گذاشتي سرکار.
وقتي هنوز از ماه دي تا حالا مردم به پينکفلويديش نامه ميدن و مي گن تو به خواننده هات بي احترامي کردي، وقتي گشتن و بلاگر فراري رو هم پيدا کردن، ديگه اين يکي رو خدا به خير بگذرونه. ميشه لطفا کسي اينجا رو پيدا نکنه؟؟؟ مرسي!
آخ چقدر دلم مي خواد بنويسم بازم :( چقدر کيف مي داد ريختن همه اون حرفا بيرون و فهميدن اينکه خيلي ها هستن که مخشون مثل منه. مي خوام بنويسم :((( کاش يه کم طاقتم بيشتر بود. کاش.
امروز خانم کيوانفر براي هزارمين بار بهم گير داد دانشگاه ترم ديگه کلاس بردارم و من براي هزارمين بار گفتم به خدا نمي دونم برنامه ام چيه ارشيا جان مي ترسم يهو وسط ترم مجبور شم برم جايي يا کاري داشته باشم و نتونم بيآم. رفته بودم دانشگاه سوالات امتحان بچه ها رو بدم براي تکثير. يهو دکتر سخنور هم از نمي دونم کجا بو کشيد پيداش شد!
- به به خانم ... حال شما؟
- خوبم استاد، شما خوبين؟
- قربانه شما. چطورين با اون موسسه زبان پژوهي؟
- بد نيست... البته خب چرا بده!
- بده؟؟؟
- بله. مشکل داره برنامه ريزيشون.
- بله. من مي خواستم از شما خواهش کنم برام يه گزارش کارشناسانه بنويسين!
- گزارش کارشناسانه؟؟
- بله خب اين رشته تحصيلي شماست. بشين همين الآن بنويس و مشکلات رو تحليل کن و پيشنهاداتت رو هم بنويس!
- الآن؟!
- بله. ميدم کارهات رو خانم ... انجام بده!
- ولي آخه استاد..
- ولي نداره. فردا شب من با اينا جلسه هيات مديره دارم گزارشت رو قرائت مي کنم!!!
- نه!
- بشين بنويس خانم.
- چشم.

خلاصه نشستم يه گزارش نوشتم که فکر کنم بر طبقش بايد در موسسه رو گل گرفت! دادم دستش و اومدم بيرون! مي خواستم بگم Dont be too pissed when u read it, u asked for it! ولي خب کاملا مشخصه که اينو نگفتم!
از اونجا رفتم موسسه تجريش. اونجام دست از سرم برنميداره اين تينا.
- شيده من تو فکر اينم که تو دوباره بيآي تو کار.
- جدا؟
- مسخره نکن. اين جدا جدا گفتنات آدم رو عصبي مي کنه! انگار داري ميگي خفه شو!
- جدا؟
- کوفت!
- تينا بذار آب پاکي رو بريزم رو دستت! من امکان نداره حتي اگه داشتم از بيکاري مي مردم هم دوباره اون کارا رو بکنم. مفهومه؟
- خب بابا! هر کي ندونه خيال مي کني چه بلايي سرت اومده که تو اينطوري مي کني!
- آره خب!

اوخ اوخ گفتم آره خب ياد ميثم الآغ افتادم که قراره به دست من به اون دنيا بره. پسرهء احمق کتاب من رو گرفته و ميگه استاد هر موقع که شما امر بفرماييد من کتاب رو ميآرم و حالا اگه کسي بتونه ميثم رو پيدا کنه من شخصا بهش يه جايزهء نفيس مي دم! خدا مي دونه کدوم گورستوني دوباره غيبش زده! لابد رفته داره ديگر شهر هاي ايران رو آباد مي کنه! تو يزد هم که بچه ام معروف شده. اون روز داشتم با دختر يکي از استادا که تو يزد درس مي خونه حرف مي زدم ديدم ميثم رو از يزد ميشناسه!!!!
چند وقت پيش که ميثم تعريف مي کرد که رفته اونجا و چکارا کرده من خيال مي کردم داره چرت و پرت مي گه من بخندم اما مثل اينکه راست ميگفته!! يه چند تا شهر ديگه هم بره ديگه دختر بازي پسربازي رو کاملا در سرتاسر مملکت اسلاميمون جاميندازه. خيلي عاليه، نه؟
اي واي دستم خسته شد، ‌بسه ديگه برم بخوابم.


Comments: Post a Comment


دوستان

Link one
Link two
Link three

 


 powered by blogger