|
< < < < < <<
|
|
shidshidbahbah
|
|
|
|
Sunday, June 01, 2003
اصلا اين چند وقته نرسيدم بيآم اينجا بنويسم. کلي حرف جمع شده و دارم خفه ميشم :) اينجا ديگه تنها جاييه که خود خودم هستم و با زبون خودم مي نويسم. ديگه يه مشت اشگول نيستن که هي گير بدن چرا شکسته مي نويسي چرا اينطوري مي نويسي چرا اونطوري نمي نويسي! آخيش! داشتم به صنم مي گفتم که اين جامعه براي خورشيد خانوم آمادگي نداره و اصلا تاب تحمل شيده بهمن يار رو نداره! شده بوديم مايه دق!
خيلي خنده داره که من واقعا نگران بودم وقتي سينا رو گرفتن و هي مي گفتم بچه ها بيآين ببنديم در کاپوچينو رو، هيچکس جز محمدرضا باهام موافق نبود. يه چند باري هم راي گرفتيم و هي گفتن نه و آخر من گفتم پس دري وري رو بردارين و همين هم شد. بعدش هي همه بهم تيکه مينداختن که آره بابا هوا برت داشته و نمي دونم نترس اينا دنبال اليت ها هستن و کسي کاري به تو نداره و چه مي دونم مگه آخه شماها کي هستين که اصلا تو مي ترسي و آخر هم سينا که اومد بيرون از زندان به بچه ها گفته به شيده بگين مواظب نوشته هاش باشه! اون چند روز هم که همش اين راننده تاکسي هاي پدرسگ نمي دونم چرا بند کرده بودن به راه اوين و هي زارت و زورت از جلوي زندان اوين رد مي شدن! منم همش به در و ديوار اونجا نگاه مي کردم و سعي مي کردم کلا فراموش کنم که يه سري الاغ تو اين مملکت هستن که ممکنه به خاطر يه مشت کلمه بندازنت تو هلفدوني ور دل يه مشت جاني و اراذل اوباش. سعي مي کردم فراموش کنم که الآن ديگه اسمامون رو مي دونن و از اين رواني ها اصلا بعيد نيست يهو يه بلايي سر ما بدبخت ها بيآرن که بقيه حساب کار بيآد دستشون. سعي مي کردم به اين فکر نکنم که ترس از فضاي بسته دارم و از اين جور محيط ها تا چه حد متنفرم و به اين فکر نکنم که به احتمال زياد ترجيح مي دم بميرم به جاي اينکه برم زندان، يا حتي احضار بشم و بخوان کوچکترين توهيني بهم بکنن. شايد انقدر ترسو بودن براي خيلي از ايده آليست ها و مبارزها قابل درک نباشه ولي خب هر کسي يه ظرفيتي داره و منم ظرفيت توهين، يا دربند بودن به هر نحوي رو به هيچ وجه ندارم. خلاصه که همه چيز پکيده فعلا، شايد وقتي که از ايران برم يه روزي و وقتي که انقدر آزاد باشم که هر چيز دلم خواست بنويسم دوباره هم پينکفلويديش رو شروع کنم هم دري وري رو. ولي با اين وضعيت خر تو الاغ و بي ضابطه مگه مرض دارم چوب بکنم تو کندوي زنبور؟؟ ولي خودمونيم تو سر سگ مي زني کاپوچينو مي خونه!! اگرم نمي خونه حتما اسمش رو شنيده و چندتاييمون رو ميشناسه! به نظر من که اون موقعي اشتباه کرديم که رفتيم با اون سگ پدر هيز (به قول سامان) مصاحبه کرديم و ديگه روزنامه کيهان هم بله! اينم از سامانه که هي سياسي مي نويسه و وقتي ميگيم اين سياسيه ورميداره مطلب رو پاک مي کنه و ميگه ديگه بايد بشينم اصلا پروژه هاي دانشگاهم رو انجام بدم و نمي رسم مطلب بدم!! البته يه دليلش هم ممکنه گندهايي باشه که موقع شوخي هاي بي ربطش مي زنه و من رو تا مرز سکته مي بره و ميآره و بعدش خودش به گه خوري ميوفته! جالب اينجاست که هيچ وقت مثل اينکه قرار نيست ياد بگيره حد و حدودش کجاست و هر دفعه بايد من رو يه دور کامل ناک اوت کنه و بيآد هي معذرت بخواد تا درست بشه دوباره! اون از چيلي بود که اگه پيام نبود اصلا ديگه برنمي گشتم بالا و اينم از ... اه بگذريم! اينم ايشالله بالاخره ياد مي گيره. اين چند وقته همش نگرانم و همش دلم شور ميزنه و ماشالله هي هم مورد جديد پيش ميآد که يه وقتي خداي نکرده من آروم نگيرم! ديگه نقطه اوجش جمعه بود که هنوز هم دقيقا يادم نميآد به مامان پيام چيا گفتم! يعني واقعا مگه من دستم به اين پسر نرسه! دقيقا توي موقعيتي که از همه وقتها بيشتر احتياجه که باشه و با هم حرف بزنيم نيست! خب البته سرش شلوغه و کارش خيلي زياده و اين حرفا اما اين انصاف نبود که من اينطوري ... اه چقدر الکي غر مي زنم ديگه هر گندي زدم، زدم و رفته پي کارش. اميدوارم فقط خيلي گند نزده باشم! دانشگاه هفته ديگه تموم ميشه و از دست اين بچه تخس ها راحت ميشم. اون روز داشتم به ارشيا، رييسم تو دانشگاه، مي گفتم که بابا اون موقع ها همه کلاس نرمال و آروم بودن و آدم ناآروم و تخس مثل من خيلي کم بود اما الآن ديگه همه کلاس مثل منن و آدم نرمال ها نسلشون ديگه ورافتاده! آنچنان به هم تيکه ميندازن، مخصوصا دخترا به پسرا که من به جاي همشون قرمز ميشم! بايد همش حواسم باشه که کنترلشون کنم وگرنه يهو مي بيني پاميشن با هم دعوا!!! اونم سر چه چيزاي مسخره اي! مثلا همون پسره که جواهر فروشي داره و امريکا زندگي مي کرده يه سوژه است براي دخترا. اصلا اين بيچاره دهنش رو باز مي کنه ده يازده نفر ميريزن سرش!! اون روز غايب بود و اون يکي غول بدن سازي هم نبود و کلاس حسابي nunnery شده بود و دخترا همش خوشي مي کردن که آخ جون بهنام نيومده!! گفتم آخه بابا اون بيچاره که اصلا با هيچ کدوم شماها کاري نداره چرا انقدر به خونش تشنه اين؟ جواب دادن که آخه دخترا رو اصلا تحويل نمي گيره و خيال مي کنه چون امريکا بوده خيلي خداست! والله من که نمي فهمم اينا چه مرگشونه. يه پسر زيادي دور و ورشون ميپلکه مي گن هيزه و دختربازه پدرسگه، زياد دور و ورشون نپلکه مي گن گهه و خوش رو مي گيره! تو اون يکي کلاس پسر خوشگله داشت تمرين رو مي خوند يهو دخترا شروع کردن هرهر خنديدن اونم حيوونکي يهو ساکت شد و من رو نگاه کرد گفت استاد مي خواين من ديگه نخونم؟ منم برگشتم گفتم ميشه بگين به چي مي خندين؟؟ خل وضع ها با خنده مي گن آخه استاد جمله هاي تو پرانتز رو هم مي خونه!!!!!! نه تو رو خدا اينا رواني نيستن؟؟؟ منم همينطوري فقط نگاهشون مي کردم. خودشون ديگه ساکت شدن و منم گفتم کامران ادامه بده! اونم خوند و تموم شد و خوشبختانه همه خفه خون مرگ گرفته بودن! اومدن تو دانشگاه سر هر دو تا کلاسم نظرخواهي کردن و مثل اينکه نتيجه هر دو تا خيلي خوب بوده. ارشيا گير داده بود که بهم تايم بده براي ترم بعد و منم مجبور شدم بگم که ممکنه نتونم ترم ديگه بيآم و اونم که تيز در دفتر رو بست و من رو کشيد وسط اتاق که بگو ببينم چه خبره! منم گفتم اصلا برنامه ام درست مشخص نيست و ممکنه اون موقع نباشم و از اين حرفا. مسخره اينجاست که من هيچي نمي دونم در مورد اينکه قراره چه اتفاقي بيوفته و مردم هم هي از من برنامه آينده مي خوان! دانشگاه و کيش و تهران اونيو و موسسه رييس دانشگاهمون و ... منم هي ميگم برنامه ام معلوم نيست. هيچ وقت تا حالا تو عمرم انقدر بلاتکليف نبودم و اصلا از اين حالت خوشم نميآد :( يه احساس معلق بودن تو خلا دارم و از هيچ چيزي مطمئن نيستم. پيام از يه طرف به من گير ميده که من که مثل تو نيستم که از همه پنهون کنم و مگه ما قراره زيرزميني عقد کنيم و ميره به احسان و عمو حميد و پرشين گرل و نمي دونم کي کي ميگه اونوقت به مامانش ميگه هيچ کس خبر نداره و تو هم به هيچ کس نگو! مادرش هم به من ميگن که من احساس مي کنم دارم پنهون کاري مي کنم و نمي دونم چرا. والله منم نمي دونم چرا خانوم خندان! پيام که به من اونطوري ميگه نمي دونم چرا به شما اينطوري ميگه که مجبور شين به مردم دروغ بگين وقتي مي خواين من رو ببينين :( اه دوباره شروع کردم غر غر کردن! خفه شم همين الآن بهتره.
Comments:
Post a Comment
|
|