|
< < < < < <<
|
|
shidshidbahbah
|
|
|
|
Saturday, July 05, 2003
اول دو تا پست پاييني هستن و بعدش اين سومي آخريشه!!!
رسيديم خونه و ديديم که مهمون داريم! داييم و خاله هام! خب مطمئنا يادتون که من بايد ورقه صحيح مي کردمو فردا صبحش بايد ساعت ۶:۳۰ بيدار مي شدم مي رفتم سر کار! ولي خب مشخصه که وقتي فاميل آدم نشستن تو خونه آدم نميشه بري تو اتاق ورقه صحيح کني پس... ساعت ۳:۳۰ يا ۴ بود که با کمک آيدين جنازه ام به تختم منتقل شد و خب صبح بيدار شدم و تو راه به موسسه ورقه هام رو به طرز معجزه آسايي صحيح کردم و رفتم سر کلاس. برگشتم خونه ۱۰ اما خب کاراي کاپوچينو و ترجمه داشتم پس لالا بي لالا :(( کارام که تموم شد خواستم يه کم دراز بکشم که يه فيلم هم ببينم بعدش و براي جلسه کاپوچينو آماده بشم که فکر مي کنين چي شد؟ عمه ام از شيراز رسيد!!! دراز کشيدن که پيشکش کلي هم بايد براي ايشون توضيح مي دادم که پيام کيه، چيه، کجاست، من کجام، قراره چي بشه، چه جوري بشه، چه وقتي بشه، کجا بشه، مامانم اينا ديدنش، نديدنش!!! چطوري!؟ واااااااااااي خدايا کمک! خوابم ميآد :( به زور فيلم رو ديدم البته با حضور خانواده که دم به دقيقه مي پرسيدن چي شد چي گفت! بعدشم کاپوچينو و لجبازي هاي نيما و صنم و بي ادبي سامان و کلي حرف و حرف و حرف و لزوم حضور ذهن براي متقاعد کردن و بحث کردن. ساعت ۱۰:۳۰ بود فکر کنم برگشتيم. داشتم موقع خداحافظي فقط به صنم تو اوج حستگي و لهيدگي مي گفتم که چطور گاهي انجام کارايي که دوست ندارم و اجبار به انجام يه سري مزخرفات و در نتيجه بعضي حرفاي پيام دلم رو ميشکونه و چقدر خسته ام که شروع کرد گريه که شيده فقط تو مواظب خودت باش که من خيلي بهت احتياج دارم! ديدم نخير نميشه و رفتم خونه شون و تا ساعت ۱:۱۵ داشتيم حرف مي زديم و نوار گوش مي داديم. ديگه واقعا نمي تونستم چشمام رو باز نگه دارم پس چشمام رو بسته بودم و تو تاريکي باهم حرف مي زديم. وقتي رسيدم خونه عمه ام نشوندمو کلي نصيحتم کرد که خب من هيچيش رو يادم نميآد چون مغزم کاملا بي حس بود! بالاخره ساعت ۳:۳۰ خزيدم تو تختم و بالشم رو بغل کردمو غشيدم D: امروز صبح در عوض دوستان لطف کردن راس ساعت ۸ از خواب پروندنم و الآن چشمام ميسوزن و فکر کنم دقيقا يه طومار اينجا نوشتم که پر از غلط هاي تايپيه چون مانيتور رو نمي بينم اما انگشتام تايپ مي کنن. بايد برم بخوابم نه؟ پس چرا نميرم؟ انقدر اين آهنگ استيگماتا رو گذاشتم پشت سر هم فکر کنم الآنه که سي ديش بسوزه! خيلي خوشحالم که اقلا صنم داره کاراش رو درست حسابي انجام ميده. ايشالا تزش رو هم مي نويسه و دفاع هم مي کنه چون ديگه راه افتاده :) ۳۰ مرداد هم که عقدشه :) خيلي خوشحالم و احساس مي کنم که حتما موفق و خوشبخت ميشه چون حواسش جمعه و قدرت داره. يه قدرت و هوشي که متاسفانه من ندارم ولي خوشبختناه اونانقدر ماهه که براي منم ازش استفاه مي کنه :) شدم مثل مهشيد. بايد اين اعتراف رو مي کردم فکر کنم. اعتراف سختيه و فقط صنم ميدونه يعني چي و نميدونم اما فکر کنم اينطوري که پيش ميره و با توجه به شواهد من مهشيد دومم. نميرم دنبال کارام. حتي حاضر نيستم برم دنبال گذرنامه. المثني که ديگه امکان نداره بگيرم. خسته ام. اينا به من هيچ ربطي نداره. شايد اصلا... اوه اوه شيده خانوم از اينجا به بعد هر چي تايپ در آينده بر عليه خودت استفاده خواهد شد، حق داري که خفه خون بگيري و بري بکپي، پس برو. شب به خير.
Comments:
Post a Comment
|
|