|
< < < < < <<
|
|
shidshidbahbah
|
|
|
|
Saturday, July 05, 2003
آخ جون وقت پيدا کردم بيآم اينجا يه کم بنويسم! الآن ساعت ۱ بعد از نصف شبه و تازه فيلمي که داشتم ميديدم تموم شده و ديدم حالا که فردا کلاس موسيقي ندارم بهترين موقعست که يه کم بنويسم. فيلم ديدن منم با اعمال شاقه است! بايد به زور وقتش رو تنظيم کنم و تازه آخرشم کار به آخرين شب و اونم دو تا سه تا فيلم با هم ديدن ميکشه!
امشب دو تا فيلم ديدم. يکيش بروس ويليس داشت! خب تنها نکته مثبتي که ميشه در موردش گفت همينه، بروس ويليس داشت! فيلم علنا مزخرف بود. در عوض بعدش استيگماتا رو ديدم که خيلي وقت بود هي الکي الکي نمي ديدمش. بالاخره طلسم شکست و ديدمش. فيلم عجيبي بود. در نوع خودش، که کلا نوع مزخرفيه، بد نبود. اقلا چاخاناش يه کمي قابل باور بودن. در هر حال کيف داد :) الآنم دارم آهنگش رو که ناتالي نمي دونم چي چي خونده گوش ميدم و تايپ مي کنم. اين دختره هميشه آهنگاش قشنگن. نمي دونم دقيقا چرا نمي رسم کارام رو انجام بدم. فکر کنم انقدر ذهنم شلوغه که کارام بيش از اندازه اي که بايد طول ميکشن و همش هم تقصير خودمه. کلي مشغوليت عجق وجق براي خودم درست کردم و کاراي مختلف هم که گرفتم و مغزم هم که با خودش مسابقه گذاشته! گاهي يهو احساس مي کنم الآنه که سکته مغزي بکنم بسکه فکر هاي مختلف دارن توش يورتمه ميرن و داره همه رو باهم پراسس ميکنه. شايدم يه روزي جدي جدي سکته کردم کي مي دونه! بايد ورقه هاي اولين امتحان دانشگاه رو امروز ميبردم تحويل ميدادم اما من حتي بسته سوال ها رو باز هم نرسيدم هنوز باز کنم و حالا ۴۰ تا ورقه خوشگل و ماماني با ۵۰ سوال هر کدوم که ۲۰ تاش نوشتني و ۳۰ تاش تستي بودن در انتظار شيده خانوم گل نشستن پايين پام که تصحيح بشن. فکر کنم حداقل ۴ روزي تصحيحشون طول بکشه، خيلي عاليه نه؟ خيلي خوبه که ديگه قرار نيست با دانشگاه همکاري کنم و بهشون وقت ندادم وگرنه با اين وضعيت يه توبيخ نامه ميدادن دستم! ترجمه هاي تهران اونيو هم با اينکه زياد نيستن اما خب هستن و بايد وقت صرفشون بشه که ترجمه بشن و يه مسئله مهم اينه که مشکل من اينه که براي نشستنم و انجام دادن يه کاري به يه آمادگي و alert بودن ذهني نياز دارم که تازگي ها يه کم ايجادش برام سخت شده با اون يورتمه بازاري که گفتم خدمتتون. کارايي که دارم و مجبورم انحامشون بدم رو هي تو ذهنم بالا پايين مي کنم و براشون برنامه ميريزم. بعدش يه نوع رخوت و سستي ذهني بهم دست ميده و از اون برنامه که چيدم فقط يه قسمت هاييش انجام ميشن و خودم کاملا متوجه هستم که دارم از قصد يه کارايي رو عقب ميندازم. کاپوچينو هم که ماشالله is a full time job! انقدر که براي اين صفحه قهوه اي وقت ميذارم براي هيچ چيز ديگه اي وقت نميذارم و جالب اينجاست که يه جورايي ... نه نه نمي خوام بگمش چون اگه بنويسمش يا حتي به زبون بيآرمش ممکنه به حقيقت بپيونده و فکر نکنم ار نتيجه اش خوشم بيآد. همون جا بغل بقيه يورتمه اي ها باشه فعلا تا ببينم چه خاکي تو سرم مي کنم.
Comments:
Post a Comment
|
|