< < < < < <<



shidshidbahbah


فرستادن نظرات





آرشيو


Saturday, July 05, 2003

اول پست پايينيه بعد اين يکي:

پنجشنبه از ۲:۳۰ تا ۷:۱۵ کلاس داشتم و وقتي رسيدم خونه ساعت ۸ بود و تازه نشستم ببينم احسان و پرستو با توجه به چيزايي که بهشون گفته بودم کاپوچينو رو آپديت کردن يا نه که خب معلومه که نه! يه کارايي کردم و ديدم اگه بخوام بشينم سرش بدبخت ميشم، ولش کردم رفتم حموم و دوباره همه چيز دور تند شد. جالب اينجاست که ورقه هاي کلاس جمعه ام رو صحيح نگرده بودم و فردا صبجش بايد مي رفتم سر کلاس که ورقه ها رو تحويل بدم! با خودم گفتم خب لآن که هيچي از مهموني برميگردم نصف شب صحيح مي کنم!

از حموم که اومدم بيرون فقط رسيدم لباس بپوشم و نوشين هم از بيرون اومد خفتش رو چسبيدم و گفتم بدو بدو لباس بپوش بريم مهموني! اگه من مجبورم به زور برم مهموني که مردم يه وقت از دستم ناراحت نشن اقلا تو که از مهموني برعکس من خوشت مياد بيا بريم که منم تنها نباشم. اونم پوشيد و ساعت ۹:۳۰ يا يه ربع به ده بود که تازه راه افتاديم که از اکباتان بريم کجا خوبه؟؟؟ فرمانيه! اونم ته فرمانيه! راننده آژانس هم ايشون لطف فرمودن ريدن و اشتباه يه جا پيچيدن و ما ساعت يازده بود که رسيديم مهموني!

البته براي بچه هاي تهران اونيو اين اصلا مسئله بخصوصي نيست چون اونا کلا همشون يا به طرز عجيبي مست بودن يا انقدر گرس کشيده بودن که داشتن پرواز مي کردن. در که باز شد رفتيم تو اولا هم جا دود بود دوما همه وسط يه هال بزرگ داشتن مي پريدن بالا پايين و سوما من تقريبا هيچي نمي ديدم. انقدر خسته بودم که اصلا نمي فهميدم اون نره خري که يهو منو محکم بغل کرده و هي داد ميزنه شيده شيده اصلا کيه! تازه بعد از اينکه منو گذاشت زمين ديدم يکي از بچه هاست!

اين يه مخ بيزنسه که الآن داره ام بي اي مي خونه توي شريف و تا حالا خيلي بچه خوبي بوده و ناگهان الآن به اين نتيجه رسيده که خيلي چيزاي خوبي از دست داده موقعي که داشته درس مي خونده و داره خودشو خفه مي کنه. الکي الکي سيگاري شده و اصرار داره به طرز ابلهانه اي دختربازي کنه و عين شتر مشروب بخوره! يه روز هم به زور منو ورداشت برد شما بيرون و متوجه شدم ايشون هم از دوستاني هستن که اصولا پينکفلويديش رو حفظن و هر دو جمله يه بار يکي از جملات من رو نقل مي کرد،‌اونم براي خودم! در ضمن متوجه شدم گشته و بلاگر فراري رو هم پيدا کرده و داره با جديت تمام مي خونتش! خيلي خوبه نه؟

از ايشون که به سلامت رد شدم يهو ديدم يکي ديگه داره جيغ ميکشه شيـــــــــــــــده! به خدا دروغ نمي گم از نوشين بپرسين، يکي ديگه از بچه ها بود! از اون ور اتاق جيغ هاي بنفش ميکشيد و مي پريد بالا پايين و اسمم رو صدا ميزد! ديگه همشون ريختن سرم و کلي گلگي که تو کجايي و جلسه ها رو نميآي و بي معرفتي و از اين حرفا. کشون کشون رفتيم رو مبل و بعد از اومدن چند تا ديگه از بچه ها ديگه من دقيقا يادم نميآد چي شد فقط مي دونم که ساعت۲ بود که بالاخره رضايت دادن يه آژانس بگيرن و من از وسط رقص رفتم سوارش شدم و اومدم خونه! نوشين ميگه شيده ميدوني چرا انقدر دوستت دارن؟ چون تنها آدم نرمال بينشون هستي که عين گاو مست نمي کني، مواد هم مصرف نمي کني!


Comments: Post a Comment


دوستان

Link one
Link two
Link three

 


 powered by blogger