< < < < < <<



shidshidbahbah


فرستادن نظرات





آرشيو


Tuesday, July 15, 2003

کلي اين چند وقته الکي دارم وقت تلف مي کنم. تلف که نمي کنم دارم مثل شتر ميدوم اما نمي دونم چرا همش تو ذهنم يه عالمه کار دارن رژه ميرن که مي دونم بعضياش بايد زودتر انجام بشن اما خب ... نه مثل مهشيد لج نکردم. اون شب خيلي ترسيدم وقتي ديدم رفتارام شبيه مهشيده. مهشيدي که يه ازدواج تقريبا اجباري کرده و الآن تقريبا ۳ ساله که اون مدارکي که بايد براي شوهرش بفرسته واشنگتن که ويزاش آماده شه رو از قصد نمي فرسته و خودشم دقيقا نمي دونه چه مرگشه.

البته بعد از حدودا ۴ جلسه روان درماني با من و نازنين به اين نتيجه رسيديم که يک مسئله اينه از روي رودربايسي با مامان و باباش با فرشاد که پسر دوست خانوادگيشون بوده ازدواج کرده و حالا گوگيجه گرفته که اين چه غلطي بوده که با زندگي خودش کرده اما ديگه ديره و اينم داره با خودش و فرشاد و فاميلش مبارزه منفي و فرسايشي مي کنه. اين وسط از همه بيشتر هم خودش داره فرسوده ميشه.

دوم اين بود که از اونجايي که آدم شديدا مستقليه و همين باعث يه حالت استقلال فکري و کمي غرور شده حالا دلش نمي خواد از طريق شوهرش بره آمريکا. اولين بار هم به همين خاطر که نمي خواست از طريق فرشاد بره و خودش اقدام کرد کارش کلي عقب افتاد و ردش کردن و بعدشم هي الکي ميگه به پسره که من مدارک رو پست کردم در صورتي که ميومد با گريه به ما مي گفت که هيچي نفرستاده! و من و نازنين خودمونو مي زديم از حرص!

بعدشم که از تماس فيزيکي با پسري که تمام عمرش رو اونور دنيا زندگي کرده بود وحشت داشت. مي گفت من اصلا فرشاد رو مگه چقدر ديدم که بخوام برم بغلش بخوابم؟! من و نازنين هم همديگرو نگاه مي کرديم و نمي دونستيم بهش چي بگيم والله! مي گفت اومديم و فرشاد مريض بود! چه مي دونم از ايناست که کلي کثافت کاري کرده و بخواد از همون کارا با من بکنه، مني که ۳۰ سالمه اما باکره ام. مي گفت من اصلا هيچ احساسي بهش ندارم حتي گاهي ازش متنفرم به خاطر زجري که دارم الآن مي برم.

به پسرهء بدبخت اجازه نمي داد بيآد ايران! اون هي مي گفت عزيزم بذار من بيآم ايران با هم يه کم بگرديم تو من رو بشناسي شايد حالت هات عوض بشن شايد ياد بگيري انقدر که من دوستت دارم دوستم داشته باشي. هر ماه حداقل يه بسته هداياي مختلف از لباس گرفته تا مجموعه کامل لوازم آرايش ژيوانژي براش مي فرستاد و هر روز زنگ مي زد و مي گفت دوست دارم! من و نازنين هم نگاش مي کرديم که چطوري مي گفت با اين کارا مي خواد من رو خر کنه!!!

اون يه سال و نيمي که اونجا بودم و با همکاري نازنين روي مهشيد کار کرديم و گاهي ۵ يا ۶ساعت متوالي در حالي که اون عر مي زد من براش سخنراني مي کردم. آنچنان مخش رو زديم که بالاخره به فرشاد زنگ زد و گفت بيا ايران بريم با هم مسافرت!!!!‌ پسره بيچاره داشت شاخ درميآورد دويد و اومد و رفتن ترکيه يه هفته لب دريا و مثل اينکه کلي هم بهشون خوش گذشته ؛) و کاراش همهمه در حاي انجامه،‌حالا يکي بيآد من رو جمعم کنه!! :))))

مطمئنا من از خيلي جهات اصلا هيچ گونه شباهتي به مهشيد ندارم. اصلا کلا از نظر شخصيتي و رفتاري که کاملا متضاديم. از نطر اجبار و اين حرف ها هم که خود خدا هم نمي تونه منو مجبور به کاري بکنه. از نظر تماس هم که مي دونم اگر کسي رو دوست داشته باشم مطمئنا از بودن باهاش چه روحي چه جسمي لذت خواهم برد. فکر کنم تنها مرضي که الآن گريبانگير من شده همون ماجراي رفتنه.

من که اصلا از اولش هم با اينکه تو ايران از تفاوت فرهنگي و ناهنجاري ها و عدم وجود آزادي هاي اوليه انساني و ميليون ها چيز ديگه زجر مي برم اما هيچ وقت نتونستم تصميم بگيرم که برم و مامان و بابا و خانواده رو پشت سرم بذارم. هميشه احساس کردم انسان ها يه مهلت کوتاهي براي با هم بودن و دوست داشتن همديگه دارن که بايد ازش کمال استفاده رو ببرن. هميشه با خودم گفتم کجا برم که بتونه بيشتر از محيط دوست داشتنيه خونمون من رو سرشار از محبت و دوست داشتن کنه؟

هميشه اين درگيري رو داشتم که اگر من برم و خداي نکرده مثلا مامانم يا بابام يه چيزيشون بشه آيا من تا آخر عمرم خودم رو لعنت نخواهم کرد که رفتم و محروم شدم از لذت بودن، فقط بودن با اين موجودات دوست داشتني که زندگيشون رو براي من مصرف کردن و حالا سنشون بالا رفته و با اين حال نه تنها هيچ انتظاري ازم ندارن بلکه اصرار دارن که از زندگيم نهايت استفاده رو ببرم و حاضرن کمکم کنن برم دنبال آرزو هام تا هر جايي که خودم بخوام.

يادمه يه بار قبلنا چنين چيزي رو تو وبلاگم نوشته بودم و پيام که اون موقع ها فقط يه دوست بود به شوخي گفته بود بيا من خودم همه اين عشق و علاقه رو جايگزين مي کنم و تازه يه کويين سايز هم دارم!!! کلي اون موقع با هم خنديده بوديم! جالبه نه؟ در هر حال هميشه با وجود پيشنهاد پدرم براي کمک، رفتن رو پشت گوش انداختم و از قصد دنبال گذرنامه ام هم نمي رفتم، انگار مثلا اينطوري احساس امنيت بيشتري مي کنم!! بعدش که ديدم ايران ديگه داره برام واقعا غيرقابل سکونت ميشه و حرفامون با صنم و اصرار هاي پيام هم براي جلاي وطن که البته اون موقع به عنوان best friend عزيز بود، جدا به اين فکر افتادم که يه کارايي بکنم.

فورا ديدم که مي تونم با همکاري عموي بابام برم و وقتي ديدم اينطوري ميشه بازم شروع کردم به تعويق انداختن!! بعد ديگه ديدم نه نميشه و رفتم دنبال مدارک فارغ التحصيليم چون مطمئنا من هميشه بايد کار کنم و اونجا هم اول مي خواستم يه کار خوب داشته باشم بعد برم! پررو ام ديگه چه ميشه کرد. بعد حال مامانم بد شد و ديدم نخير دقيقا همون چيزي که ازش مي ترسم ممکنه سرم بيآد! قلب مامانم کلي آزارم داد، هنوزم شب ها گاهي مي رم بالا سرش و سعي مي کنم تو تاريکي حرکت سينه اش و تپش قلبش رو چک کنم، خنده داره نه؟

گاهي بعد از ظهرها ميشينم روبروش وقتي خوابه و نگاهش مي کنم. سعي مي کنم بفهمم که چطوري بايد احساساتم رو بيآرم توي يه دهنه و افسارش رو بکشم. بابام رو گاهي آروم از تو راهروي خونمون بدون که بفهمه نگاه مي کنم و مي خوام به خودم بقبولونم که همه چيز خوبه و اين نرماله که هر کي بره دنبال زندگي خودش. اما فکر کنم ما تو خونمون زيادي از مامان بابام سرويس گرفتيم. يعني انقدر بهمون اينجا راحتي و آرامش بدون کوچکترين چشمداشتي با کلي احترام داده شده که خودمون هم مي دونيم هيچ جاي ديگه مشابهش پيدا نميشه.

شايد به همين خاطره که نادر بي ظرفيت اينطوري فلج و ناکارآمد شده. شايد به همين خاطره که نوشين با وجود خواستگارهاي مختلف ديگه ازدواج نمي کنه. فکر کنم تنها کسي که اين وسط از اين راحتي و امنيت نهايت استفاده رو برده و در عين حال تا الآن نذاشته فلجش کنه من بودم. الآنم نبايد بذارم فلج بشم،‌ مگه نه؟

مسئله ديگه اينه که من الآن تازه ميفهمم مهشيد چه مرگش بوده که مي خواسته خودش بره و نه از طريق فرشاد. الآن قشنگ با گوشت و پوستم احساس مي کنم وقتي خجالت زده مي گفت مدارک رو نفرستاده چش بوده. الآن که ديگه اصلا دلم رضايت نميده با اينکه پيام رو بي نهايت دوست دارم برم المثني بگيرم، مي فهمم. الآن که هر چي جون مي کنم اين حرف که «شيده دلم مي خواد من رو فقط به خاطر خودم دوست داشته باشي نه به خاطر موقعيتم» رو نمي تونم از اين ذهن لعنتي پاک کنم، مي فهمم. الآن که نمي تونم «حالا من نمي دونم تو و پيام واقعا برنامتون چيه. آيا فقط مي خواي بري امريکا يا اينکه...» رو با اينکه مي دونم بايد به حساب دل نگراني مادر براي فرزندش و عدم آشنايي با من بگذارم، اما کماکان به يادم ميوفته و ميگه يادت نره، مي فهمم.

الآن مي فهمم که اون چي مي گفت و الآن بالاخره چه جراتي به خرج داده که اين فکرا رو کنار گذاشته و رفته دنبال کاراش. الآن مي فهمم که چقدر بده که من انقدر زيادي مستقلم و مناعت طبع دارم، يا شايدم خوبه!؟ قاطي کردم و فلج شدم. اون يکي رو افسارش رو کشيدم تو دستم و تحت کنترله اما اين يکي رو چکار کنم؟ چطوري خفه اش کنم؟ اصلا بايد خفه اش کنم؟ تازه مهشيد ازدواج کرده بود و اينطوري بود، هه هه خيلي خوبه! من برم خفه بشم بهتره!


Comments: Post a Comment


دوستان

Link one
Link two
Link three

 


 powered by blogger