|
< < < < < <<
|
|
shidshidbahbah
|
|
|
|
Wednesday, July 16, 2003
امروز خيلي روز خوبي بود! خيلي بهم خوش گذشت! کلي آب غوره خونمون تامين شد. کلي با خودم و زندگيم حال کردم. امروز ديگه اين به اصطلاح تعطيلات تابستوني کيش هم تموم شد. فردا که بايد برم زبان پژوهي ۵ ساعت يه بند ور بزنم و جمعه هم که کلاس و از شنبه هم که ترم جديد. اين چند روزه هم ترجمه بوده. تعطيلات؟ شوخي مي کنين؟؟؟
نادر امروز من رو زد. چرا انقدر اين موضوع برام مهمه؟ چون من رو حتي بابام جرات نکرده يه نوازش تند بکنه چه برسه به ديگران. با لگد زد تو پام طوري که ناخونش پام رو پاره کرد و به خون افتاد. تا يه ساعت هنوز حواسم نبود چي شده و عين مسخ شده ها الکي تو اتاقم دور خودم مي چرخيدم و چيزها رو جابجا مي کردم. بعد نوشين اومد گفت بيا بند بندازيم و منم اتوماتيک دنبالش رفتم. وسط بند انداختن به چنان هق هقي افتادم که مامانم از تو بالکن صداش و شنيد و دويد اومد! رفتم تو تختم و سرم رو کردم تو بالشم و انقدر جيغ زدم و گريه کردم که ديگه نا نداشتم بيشتر گريه کنم. سر چي اينطوري شد؟ والله خودم هم نمي دونم. طبق معمول اومد دور ورم و هي چرت و پرت گفت و هي هم اصرار که چرا جوابم رو نمي دي. منم گفتم ولم کن برو بيرون. مگه نمي گي ما نيآيم دورت تو هم حق نداري بيآي نزديک من. برو بيرون. ايشون هم لطف فرمودن با لگد کوبوندن تو ساق پام و فحشهاي بسيار تا بسيار زيبايي هم لبانشون رو مزين کرد. بعد از يه ساعتي که منگ تو اتاقم پرپر مي زدم فقط آهنگ صداي فحش هاشه که تو گوشم سوت مي کشه. آشغال *س! لجن! جنده! اينا نه تنها تا به حال تو خونه ما شنيده نشده بلکه بيرون هم سعيم هميشه اين بوده که با کساني که دهن کثيفي دارن نگردم که هيچ وقت به گوشم اينطور تجاوز نشه. تمام صورتم ميسوزه. پيام جونم زنگ زد. کلي خندوندم که يادم بره، ولي مگه ميشه. چون بهش قول داده بودم سعي کردم اصلا بهش فکر نکنم اما تب کردم. رفتم ورزش. خانم لطفي پور داشت خودش رو مي کشت. فکر کنم قيافه ام کاملا نشون مي داد که حالم خيلي بده. بيچاره نمي دونست چي بگه فقط هي قربون صدقه ام مي رفت و نازم مي کرد. اومدم خونه بابا اومده بود. قيافه ام رو که ديد گفت چي شده، مامانم براش گفت. بابام گفت سر به سرش ميذاري ديگه. گفتم بابا اين حالش خوب نيست بايد ببريمش دکتر به خدا. بابا هيچي نگفت و رفت شام بخوره. من تو اتاق بودم صداي دعواي بابام رو شنيدم و اومدم تو آشپزخونه. نادر مي گفت شيده بهم فحش ميده! از قصد ميآد دور و ورم کرم ميريزه!!!! مثلا ميآد آب ميخوره سر يخچال وقتي من تو هالم!!!!! انقدر اين دختر زيرکه که شماها نمي فهمين چطوري من رو آزار ميده!!! منم برگشتم بعد از مدتها نگاهش کردم تو چشماش و گفتم من هر چقدر هم تو رو آزار بدم نادر، حتي اگر يه سيخ داغ کنم بکنم تو چشمات، با پتک بزنم تو سرت، فحش دنيا رو بهت بدم، بخوام بکشمت تو حق نداري به من اون حرفا رو بزني. تو حق نداري به من توهين کني. تو حق نداري جلوي من و مامان حتي يه کلمه رکيک بزني. تو حق نداري به من حمله کني. ماليخوليايي شدي نادر جان. من دارم سعي مي کنم هي از تو دور بشم و تو ميآي هي با من حرف ميزني. من کرم مي ريزم؟ آب خوردن کرم ريختنه؟ نادر مي فهمي؟ تو حق نداري به من فحش بدي! اونم اين فحش هايي که تو دادي! من به عمرم اينا رو نشنيدم! بايد از دهن تو بشنوم؟؟؟؟ داشتم همينطور گريه مي کردم و اينا رو مي گفتم. افتادم به هق هق و نتونستم حرفم رو تموم کنم بابام ديگه ديوونه شده بود به نادر حمله کرده بود و مي خواست بزنتش که من و مامان نگهش داشتيم. داد مي زد: احمق تو بي ناموسي. تو خاک بر سري. اين هر کاري که بکنه توي بي غيرت چطور به خودت اجازه ميدي بهش اين حرفا رو بزني. تو غلط مي کني. اين دختره. مي فهمي بيچاره. ما کي تورو اينطور بزرگ کرديم؟؟؟ من وسط هال نشسته بودم تا همين يه ربع پيش و اشک مي ريختم. انقدر گريه کردم ديگه سرم داره ميترکه. سرم داره ميترکه. سرم داره ميترکه. سرم ...
Comments:
Post a Comment
|
|