< < < < < <<



shidshidbahbah


فرستادن نظرات





آرشيو


Monday, July 21, 2003

نمی دونم چرا هر وقت نا آرامم، حالا به هر علتی، کهيرام دوباره ميريزن بيرون و وزنم اصلا پايين نميآد! خب البته فکر کنم روحم و بدنم يه ارتباط زيادی نزديک با هم دارن که باعث چنين واکنش های سريعی ميشه.

از روزی که سر نادر اونطور اعصابم به هم ريخت تا امروز دوباره عجيب غريب کهير می زنم. معده و روده درد های الکی می گيرم که هيچ علت خاصی ندارن و با وجود ورزش و ادامه برنامه های لاغريم پروسه ناگهان دچار وقفه شده. اصلا کلا من چاقم و هيچ وقت هم لاغر نخواهم شد. اين يه حقيقتيه که مثل اينکه من با لجبازی نمی خوام قبول کنم. يه شيده خپل که هيچ وقت نمیرسه به اون وزنی که خودش می خواد.

لابد اينم جزئی از واکنشات بدنم به تلاطم روحيمه. شايدم حالا رسيده به اون مرحله ای که ديگه به لايه هایی رسيده که کم کردنشون خيــــــــلی سخته. گاهی خيلی خسته ميشم و می خوام همش رو ول کنم و اصلا بي خيالش بشم. غذا که هيچ وقت زيلذ نمی خوردم و بدنم به کم خوری عادت داره نمی دونم اين ورزش رو ول کنم دوباره چه تراژدی رخ ميده!

بگذريم...

ترم جديد با متابای جديد شروع شدن و مطمئنا من با تموم کردن به موقع درسم خيلی مشکل خواهم داشت چون کلا سر کلاس من همه خيلی وراجيشون گل می کنه و منم دلم نميآد خفه شون کنم پس هي تشويقشون هم می کنم که حرف بزنن و به همين خاطر حجم درسی که بايد در يه ترم بدم يه جورايی خيلی به نظرم زيادی می رسه! اين ترم دوتا سطح دارم که هر دوتاشون شش تا فصل رو بايد توشون تموم کنم!!! من؟ شش تا فصل؟؟؟ تو يه ترم؟؟؟ شوخی می کنين؟؟؟؟؟ خدا به دادم برسه!

مونا امروز آخرين روزی بود که اومد سر کار، موقع خداحافظی محکم بغلم کرده بود و ولم نمی کرد. می لرزيد و سعی می کرد گريه نکنه:( اين چند وقته تمام فشار نگرانی و دلواپسی کار مونا هم رو دوشم بوده :( حالم خيلی بد شد وقتی که اينطوری چسبيده بود بهم و ول نمی کرد. احساس کردم با تمام تشويقی که کردمش برای استعفا الآن که حرفم رو گوش داده وهمه چيز تموم شده دلش نمی خواد بره :(

احساس کردم که چقدر هنوز کوچولو و بچه است. احساس کردم چقدر الآن احساس تنهایی می کنه. احساس کردم که کارش رو دوست داشته و حالا ديگه راه برگشتی نداره. تينا اومد وسط کلاسم صدام کرد و برگه گواهیی که مونا از دانشگاهش آورده بود رو بهم نشون داد. با قاطعيت تمام می گفت شيده من مطمئنم که اين جعليه ولی چون هنوزم فکر می کنم که بچه است واشتباه کرده و از اولش در مورد دانشگاهش دروغ گفته و حالا نمی تونه هيچ کاريش بکنه و مجبور شده استعفا بده که گندش درنيآد، استعلام نمی گيرم!

برگه رو که تو دستم گرفته بودم انگار تمام وزن دنيا رو کله ام بود. نشستم. تينا هم نشست. گفت: شيده من به تو اعتماد دارم. تو اگه حتی يه درصد هم احتمال ميدی که اين برگه واقعیه، من استعلام بگيرم. تو بگو.

من نمی فهمم من اين وسط چه کاره ام! چرا من بايد بگم آره يا نه!؟ من چه می دونم تو مغز هر کدوم شما آدم ها چی می گذره که ميآين اينطوری مغز و روح من بدبخت رو به بازی می گيرين! من چه می دونم که اين مونایی که انقدر من رو مي پرسته و به من ميگه مامان و واقعا مثل جوجه ام هميشه دنبالم داره راه ميره و انقدر بهم محبت و عشق داده که من کم آوردم و دوستش دارم، در اصل کيه؟! اگر اين حرفا که تينا می زنه درست باشه پس مونا يه آدم فوق العاده مريضه که بايد ببرنش دکتر! چون داشته تمام اين مدت به همه ماها با تردستی عجیبی دروغ می گفته و هممون رو سر کار گذاشته بوده اساسی.

اين خيلی بده. اگه واقعا اينطوری باشه من خيلی خيلی حالم بد ميشه. ديگه واقعا نمی تونم به هيچ کس اعتماد کنم. هيچ کس. اين آدم ها اطراف من کی هستن واقعا؟ اين مجموعه غريبی که هر کدومشون ساز خودشون رو می زنن کی هستن؟؟؟ من چطوری می تونم با تمام اينا رابطه داشته باشم؟؟ اينا که تک تک همشون از هم متنفرن و چشم ديدن همديگرو ندارن چطوری همشون با من کنار ميآن و تازه به قول خودشون منو بي نهايت دوست دارن؟؟ چرا من بايد محرم رازشون باشم؟؟؟

واقعا نمی فهمم اين چه چيزيه که اينا بيآن به من بدبخت همه چيز رو بگن! آقا من نمی خوام بشنوم محرمانه ترين راز های زندگی شماها رو، زوره؟ خودم انقدر درد و مرض و گرفتاری تو مخم دارن رژه ميرن که دارم خل ميشم کم کم اون وقت هر کی از در ميآد هم يه کپه ميريزه روش! چرا من الآن بايد انقدر غصه اينو بخورم که مونا داره با زندگيش دقيقا چکار می کنه و آيا واقعا دانشگاه قبول شده يا داشته دو سال تمام با خونسردی مريضانه ای بهم دروغ می گفته؟!

چرا من بايد الآن انقدر جرص بخورم که تينا قدر زحمات آدم قابل و ماهی مثل مونا رو نمی دونه و انقدر وحشی و تو حرف زدنش بی مبالاته که نمی تونه بشينه و عين آدم با اين دختر حرف بزنه ببينه چشه؟ چرا بايد بار اين تصميم رو بذاره رو دوش من؟ من چه کاره ام که بخوام بهش بگم استعلام کنه يا نکنه؟!!!‌

اين برگه اين که نه سربرگ دانشگاه رو داره، نه آدرس و شماره تلفن، نه رشتهء مونا رو قيد کرده، نه سال ورودش رو، کناره هاش مثل يک صفحه طراحی شده کامپيتریه که هر خری ميتونسته درست کنه و پرينت بگيره، نه اسم مدير گروه داره، نه امضای رييس دانشگاه، حتی توی يه پاکت هم گذاشته نشده، همه چيزش با خودکار آبی نوشته شده، بدون استعلام موسسه خطاب به موسسه نوشته شده... آخه من چی بايد بگم؟؟؟

نشسته بودم رو نيمکت عين مفلوج های ذهنی هی برگه رو اينور اونور می کردم و سعی می کردم با واژه ها بازی کنم تينا رو راضی کنم، نه، خودم رو راضی کنم. خودم دلم نمی خواد مونا يه pathological liar باشه. نمی خوام حتی اگه اين دفعه من به تينا گفتم که استعلام نکنه و از مهلکه در رفت بره دوبراه چنين کاری رو تکرار کنه. نمی خوام احساس اعتمادم به پاکی و معصوميتش از بين بره. آخه آدم های بی گره ای مثل مونا خيلی کمن که می تونن بدون هيچ چشمداشتی و نفعی فقط عشق و محبت بدن و بدن.

هر کاری کردم با شجاعت ابلهانه ای بگم که بايد استعلام بده که شک و ترديدش برطرف بشه نتونستم، دهنم قفل شده بود. فقط نشسته بودم با برگه تو دستم. دوباره حرفش رو تکرار کرد:

- شيده تو فقط بگو که يه درصد احتمال ميدی اين واقعیه. شيده ما هر دومون رفتيم دانشگاه و می دونيم گواهی ها چه فرم و قيافه ای دارن... بگو... استعلام کنم؟
- نه.
- استعلام نکنم؟
- نه.
- باشه. به خاطر تو استعلام نمی کنم چون اگه بکنم واز اونجایی که مطمئنم اين جعليه کارش به پيگرد قانونی ميکشه به خاطر جعل...

ديگه نميشنيدم چی ميگه. ديدم پاشد پس منم پاشدم. رفت و منم برگشتم سر کلاسم. درسم رو دادم و اومدم پايين. مونا اومد طبق معمول آويزونم شد. اشک تو چشمام جمع شده بود اما هيچی نگفتم. به روش نيآوردم تا اينکه خودش گفت شيده گواهيم رو تينا بهت نشون داد؟ فقط به خاطر رفتم دنبالش به زور از دانشگاه گرفتم که قبل از رفتنم بدم بهشون. که بهشون ثابت بشه. به خاطر تو. چون تو حيثيتيش کردی. چون بهم اعتماد کردی...

چرا اين دختره خفه نميشه؟ بعد که مونا رفت تينا اومد من رو برد تو اتاقش و گفت شيده بريم يه روز خودمون پی اش رو بگيريم، اينطوری اقلا خيال خودمون راحت ميشه و برای مونا هم بد نميشه و می تونيم اقلا با اطمينان باهاش مواجه بشيم شايد بتونيم کمکش کنيم. منم گفتم باشه حتما بريم.

نمی فهمم اينا چرا اينطوری می کنن با همديگه. خسته ام. کاشکی همه بی رمز و راز بودن و قدر خودشون رو می دونستن. کاشکی می تونستم به همهء اينا که ميآن باهام حرف ميزنن کمک کنم :( کاشکی می تونستم حرفاشونو فقط گوش کنم ولی يادم نمونه. کاشکی ديگه هيچ کس حرف دردناک پنهونی نداشت که به من بگه. کاشکی می تونستم يه روز کامل بدون اينکه از اتاقم بيام بيرون و با کسی حرف بزنم فقط بخوابم بلکه اينا برن بيرون از مغزم.

نادر، مامان، بابا، نوشين، صنم، پيام، مونا، تينا، مهشيد، علي، مهدي، حامد، دخي، نگار، سوسن، آيدين، نيکی، سهراب، سهيل، فرهاد، ميثم، نيما، احسان، پرستو، پژمان، دلآرا، مريم، مديا، مژگان، الهام، نسرين، رضا، روشنک، سيما، ندا، کتايون، سلمه، ناتاشا، آهو، محمد، آرش، بهرنگ، نغمه، شادی، سامان، خانم ذوالقدر، خانم منصوری، شيدرخ، صفا، شهلا، مريم، مهشيد،...

مغزم داره مي ترکه...



دوستان

Link one
Link two
Link three

 


 powered by blogger